محمد محمود هاشمی
واپسین روزها
در تاریخ معاصر ایران شاعران آزادیخواه و میهن دوست کم نبودهاند. عمده اینشاعران به خاطر داشتن درد میهن و مردم هزینههای بسیاری پرداخت کردهاند. یکی از مشهورترین شاعرانی که عمرش را بر سر این راه گذاشت ابوالقاسم عارف قزوینی بود. او در دوم بهمن ۱۳۱۲ در انزوای خودخواسته در همدان درگذشت. دکتر بدیع پزشک معالج عارف در نامهای به یکی از دوستانش از روزها و لحظات آخر زندگی عارف سخن گفته است:
« عارف آزاد سراپا پاک و بی آلایش از چندی قبل همانطور که می دانی از همه کس و همه چیز کناره گیری نموده در گوشه ای با کمال سختی ولی شرافتمندانه به سر می برد... البته این گونه زندگانی روز به روز از قوت بدنی او می کاست... چند مرتبه به مالاریای سختی هم مبتلا، ضعف، ناتوانی، افکار پریشان و آزردگیهای مادی و معنوی دست به دست هم داده او را از پا درآورد. آنچه در قوه بنده بود با یکی دو نفر از همکاران محترم در معالجه اش کوشیده دریغ و غفلتی نشد. اما درمان دردهای او غیرممکن بود. از اوایل دی ماه حالات معظم الیه روز به روز بدتر شد.
آنچه تدبیر به عمل میآمد بی فایده، فقط از او نگهداری شد... در مدت ده روز آخر ... اشخاص محترم همدان اغلب بلکه دائم در خدمت عارف نشسته بودند... حواس و افکارش به جا بود، ابدا هم تا دم آخر که میسوخت حواسش به جا بود.
دوم بهمن ساعت ۱۲ روح او به عالم بالا پرواز نمود و به زحمات زندگی او خاتمه داده شد، جنازه عارف را در صندوقی قشنگ که قبلا تهیه شده بود گذاشته با دسته های گل که از طرف عموم دوستان روی صندوق ریختند صبح یکشنبه در حالی که حکومت جلیله، عموم رؤسای محترم ادارات دولتی و عده ای از تجار در تشییع جنازه حاضر بودند به بقعه بوعلی سینا برده امانت گذاردیم تا بعد که خیابان پهلوی از جنب بقعه مزبور خواهد گذشت و باغچه ای در آنجا احداث خواهد شد، بارگاهی در آنجا به نام عارف ساخته دفنش کنند. اثاثیه اش را که متعلق به دوستانم بود، کسی پی نگرفت همه را فروختیم صد تومانی شد به جیران کلفت او دادیم.»
عارف سالها بود که در اثر مشکلات زندگی و از دست دادن عزیزان دچار صدمات روحی بسیاری شده بود. افسردگی چنان بر روح و روانش غلبه کرده بود که از جامعه و آنچه در آن میگذشت فاصله گرفته بود. افسردگی او به حدی بود که در مصاحبت با اندک افراد باقی مانده در کنارش کاملا خود را نشان میداد.
کودکی پرتنش
زندگی از دوره کودکی عارف سختیهایش را به وی نشان داد. ابوالقاسم عارف قزوینی آنچنان که خود در شرح حالش گفته، زمان دقیق تولدش مشخص نبود. در آن روزگار جایی ثبت نمیشد که اکثر مردم در چه سالی به دنیا میآیند و از دنیا میروند. ابوالقاسم هم یکی از آن افرادی است که حتی والدینش دقیقا به یاد نداشتند او در چه زمانی متولد شده است. تنش از همان دوره کودکی در زندگی عارف جریان داشت و به او آسیب روحی میزد:
« اسمم ابوالقاسم، تولدم در قزوین، پدرم ملاهادی وکیل، میتوانم بگویم نطفه من به بدبختی بسته شده است. برای اینکه از زمان طفولیت که در کنف حمایت و تربیت پدر و مادر زندگی میکردم، به جهت خصومتی که مابین پدر و مادرم از اول عمر بوده است من و سایر برادرهای بدبختم همیشه مثل این بود که در میان دو ببر خشمگین زیست و زندگی میکنیم.»
عارف به سبب خاطرات تلخ کودکی کینه زیادی از پدرش به دل گرفت و روابط سردی با خانوادهاش داشت. این در حالی بود که پدرش در حد بضاعتش در تربیت عارف کوتاهی نکرد. عارف علوم رایج زمانهاش را فراگرفت و چون صدایی خوش داشت موسیقی را نزد حاج صادق خرازی آموخت و نوحهخوانی را نزد میرزا حسین واعظ آغاز کرد و در این فن استاد شد. در کنار این هنرها او به هنر خوشنویسی نیز روی آورد و استادان خوشنویسی قزوین یعنی شیخ رضای خوشنویس، محمدرضا کتابفروش و شیخ علی شالی معروف به سکاک اساتید خوشنویسی او بودند.
عشق نافرجام
حاجی رضاخان افشار که به واسطه شرارت پسرانش مجبور به ترک بوئین زهرا و سکونت در قزوین شده بود، نزدیک منزل شیخ علی سکاک؛ استاد خطاطی عارف؛ ساکن شد. دختر حاجی رضاخان با همسر شیخ علی سکاک رفت و آمد پیدا کرد. عارف نیز که برای آموختن خوشنویسی نزد استاد خطاطی میرفت در منزل استاد دختر حاجی رضاخان را دید و دلباخته او شد و شیخ علی سکاک را واسطه خواستگاری دختر کرد. اما حاجی رضای افشار که دریافته بود عارف اهل موسیقی و شعر است، گفت حتی حاضر نیست تابوت دخترش را روی دوش عارف بگذارد. اما عارف آدمی نبود که به این سادگی پا پس بکشد و هرکدام از افراد سرشناس قزوین را که میشناخت واسطه کرد تا حاجی رضا را به این وصلت راضی کند. اما مرغ حاجی یک پا بیشترنداشت و رضایت نداد تا این ازدواج سر بگیرد.
عارف این بار به واسطه ای به دختر پیام داد تا در محضر شرعی حاضر شود و در آنجا خطبه عقد جاری شود تا پدر دختر در برابر عمل انجام شده قرار بگیرد و رضایت دهد. بعد از آنکه خبر جاری شدن خطبه عقد به حاجی رضاخان و پسرانش رسید. دختر را در خانه زندان کردند و در پی عارف افتادند تا او را از میان بردارند. در نتیجه عارف از بیم جان از قزوین فرار کرد و این وصلت سرنگرفت. از این زمان بود که روزگار تیره و تار عارف قزوینی آغاز شد.
عارف دلشکسته و پریشان از این سو به آن سو میرفت و تصنیفهای سوزناک میساخت و میخواند و با صدای خوش مستمعان را به وجد میآورد. کم کم آوازه تصنیفهای دلکش و صدای خوشش در پایتخت پیچید و برای آوازخوانی به خانه بزرگان مملکتی رفت و آمد پیدا کرد. اما سر پرشور عارف مانع از آن بود که از این شهرت و محبوبیت برای کسب ثروت استفاده کند.
گرداب سیاست
دوره پرالتهاب مشروطه فرا رسید و عارفِ پرشور در تب و تاب سیاست گرفتار شد. دیگر عارفی که واله و شیدای عشق بود، تبدیل به آزادیخواهی پرشور شد که در هوای از میان برداشتن دشمنان آزادی شعر میسرود و با استبداد قجری دشمنی آشکار میکرد.
در این راه هر روز به دستهای و گروهی دل میباخت و در حمایت از آنها سر از پا نمیشناخت و حتی آواره و در به در میشد. در زمان جنگ جهانی اول و ورود قوای نظامی روس، انگلیس و عثمانی به ایران عارف علیه روس و انگلیس علم مخالفت با روس و انگلیس برافراشت و با مهاجرینی همراه شد که میخواستند تا با حمایت آلمان و عثمانی در کرمانشاه دولت ملی تشکیل دهند. اما چندی نگذشت که این پروژه شکست خورد و عارف از دست قوای نظامی روس و انگلیس به خاک عثمانی پناه برد و به استامبول رفت.
عارف برای دومین بار دچار احساسات شدید سیاسی شد و آن در زمان کودتای ۱۲۹۹ بود. عارف دل به اقدامات تندروانه سیدضیاءالدین طباطبایی بست و از او حمایت کرد. کلنل محمدتقی خان پسیان فرمانده ژاندارمری خراسان نیز به مانند عارف میپنداشت سید ضیاء، نخست وزیر دولت کودتا، برای مبارزه با فساد سیاسی آمده است. به همین خاطر زمانی که سید ضیاء فرمان دستگیری قوام السلطنه حاکم خراسان را صادر کرد، بدون فوت وقت این فرمان را اجرا کرد و به شکلی موهن قوام السلطنه را دستگیر کرد و به تهران فرستاد. قوام در کنار سایر رجال سیاسی آن زمان به زندان افتاد .
اما روزگار کر و فری سید ضیاء دولت مستعجل بود و احمدشاه و سردارسپه همدست شدند تا سیدضیاء را از سر راه بردارند. بعد از حدود سه ماه سیدضیاء از کار برکنار و تبعید شد و احمد قوام السلطنه یکسره از زندان به کاخ احمدشاه رفت و فرمان نخست وزیری را دریافت کرد.
مشخص است که قرار بود چه بلایی بر سر کلنل پسیان بیاید. قوام در پی برکناری وی برآمد و کلنل پسیان بر آن شد تا علم مخالفت علیه دولت مرکزی برافرازد. عارف قزوینی که از پاک نهادی و میهن پرستی کلنل پسیان آگاه بود به خراسان رفت و از او حمایت کرد. این حمایت بهای سنگینی برای عارف قزوینی داشت. وی با اشعار و تصنیف خوانی خود طرفداران پسیان را تهییج میکرد.
یکی از بزرگترین شاعران خراسان آن زمان شاهزاده ایرج میرزا بود که از قدیم با عارف دوستی داشت و از حامیان کلنل پسیان بود .
در مراسم تئاتر باغ ملی مشهد عارف و ایرج میرزا با هم روبرو شدند. برخورد عارف بسیار سرد بود و وقتی که به بالای سن رفت تصنیفی علیه سلسله قاجاریه خواند و در بیتی لعنت به گور خاقان یعنی فتحعلی شاه کرد. این در حالی بود که این شاه قاجاری جد ایرج میرزا بود. همین امر خشم شاعر خراسان را برانگیخت. ایرج میرزا یکسره از باغ ملی به خانه رفت و هجونامهای طولانی علیه عارف قزوینی سرود. به سرعت این منظومه در دست مردم پخش شد و عارف را که فردی حساس و دل نازک بود به شدت ناراحت کرد.
از سوی دیگر قوام السلطنه با برانگیختن عشایر خراسان علیه کلنل پسیان او را درگیر جنگ کرد. کلنل پسیان در نبرد با امیرمعزز بجنوردی کشته شد. قتل کلنل پسیان و شعر تند ایرج میرزا عارف را به لحاظ روحی چنان در هم شکست که از آن پس دیگر به حالت روحی سابق خود بازنگشت. عارف گوشهگیر و اندوهگین شد و از عالم و آدم به تدریج فاصله گرفت.
گرداب سیاست شاعر پرشور دوره مشروطه را در خود بلعید. چندی نگذشت که عارف به همدان رفت و باقی عمر را در انزوا و تنهایی و با غم و اندوه بسیار سپری کرد تا رخت از جهان فروبست.

شما چه نظری دارید؟